تبليغاتX
از هر دری سخنی
نوشتن سخت شده یا سلیقه ام عوض شده. خوبی اینجا اینه که سبک نوشتن، طرز تفکر، و خیلی چیز ها رو می تونم مرور کنم و ببینم چی بودمو چی شدم. اصلا از همین دو جمله ای هم که نوشتم خوشم نمیاد. یکم گی شد اصلا.
+ نوشته شده توسط حسام در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 22:1 |
ایران به کام خیلی از نوستالژی کارها همچنان بسیار شیرینه ولی اخیرا حسی رو تو من بر نمی انگیزه. شرایط سخت شده و مردم عوض شده اند و دوستان کمی مونده اند. یک فامیل برای من مونده و دیگر هیچ. اینور هم شرایط رویایی نبوده و نیست. همین بس که از خانه در اندشت پدری بالاجبار کوچ کرده ایم به یک اتاف بیست متری. به قول مادر بزرگم آدم نفس تنگی میگیره. دلتم هر چه قدر که بزرگ باشه، دیوارها روحتو هی فشار میدن.

+ نوشته شده توسط حسام در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 و ساعت 21:59 |
ما نمی خواستیم و آقا طلبید، ولی شیطان بزرگ نطلبید و ایرانیم هنوز. خدا این لحظات هیچ وقت نگیره ازمون.  
+ نوشته شده توسط حسام در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 و ساعت 6:29 |
برای اخذ اجازه خروج از کشور به وزارت علوم رفتم و تعداد بیشماری از آدم ها رو در صف دیدم. بیشتر پدر ها و مادر ها بودند و بعضا جوان و همسن و سال خودم. این صف مربوط به دریافت ارز دولتی بود. خوب اگر قبول کنیم که تمام کسانی که در این صف هستند حداقل خودشان و یا فرزندشان حداقل لیسانس دارد و در کشوری غیر از ایران درس می خواند با این نتیجه می رسیم که همه این افراد و افرادی که نوبتشان در روز های قبل و بعد بوده تلاطمی در بازار دلار دیده اند و به خاطر تفاوت دلار ۱۹۰۰ تومان و دلار ۱۴۰۰ تومان دولتی حاضرند در این صف بایستند. برای آنهایی که خبر ندارند بگویم که مبلغ دریافتی ارز دولتی چیزی در حدود حداقل ۵۰۰۰ تا ۱۲۰۰۰ دلار بسته به میزان شهریه و هزینه های زندگی است.

نتیجه می گیرم که با کنار گذاشتن ۱۰-۲۰ درصدی از دانشجویان که با هزینه شخصی رفته اند و واقعا نیاز به پول دارند، بقیه ما تحصیل کرده های خارج از ایران که ادعایمان تا به عرش می رود به خاطر سود شخصی خودمان که تا ۶ یا ۷ میلیون تومان هم می رسد حاضریم به اقتصاد مملکتمون ضرر برنیم. این کار رو با خرید ارز دولتی از یک بانک و فروختن همان ارز در میدان فردوسی با نرخ غیر رسمی در همان روز می کنیم. این کار قانونی است و ما از آب گل آلود ماهی می گیریم و قائدتا توجیه خودمان را داریم.

حال بیایید بگویید ما بیشماریم. بله ما بیشمار آدم سود جو هستیم و در هر جای دنیا هم که باشیم بویی از انصاف و نفع جمعی نبرده ایم. به قول دوست وبلاگ نویسی ما تصور می کنیم این پول را شخصا از جیب رییس دولت برداشته ایم.  ما بیشمار هستیم و در طول تاریخ بیشماریمان را ثابت کرده ایم!!

+ نوشته شده توسط حسام در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 و ساعت 5:3 |
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم
+ نوشته شده توسط حسام در دوشنبه دوازدهم دی 1390 و ساعت 12:17 |
جاودان باد سایه دوستانی که شادی را دلیل اند نه شریک و غم را شریک اند نه دلیل!!

+ نوشته شده توسط حسام در پنجشنبه یکم دی 1390 و ساعت 10:49 |

ترجمه آنکه در تصویر جعبه تخم مرغی داریم که زیرش به فرانسه نوشته

gros یعنی بزرگ و فراخ

calibre هم که معلومه به کجا اشاره می کنه. مترجم انگلیسی هم بویی از انصاف نبرده و اونی که من گفتم درسته ولاغیر.

+ نوشته شده توسط حسام در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 و ساعت 18:48 |
فرایند دلتنگی با یک احساس رخوت مغزی شروع، با یک عکس به اوج و با یک بی خوابی به پایان می رسد^.



^نمی رسد.

+ نوشته شده توسط حسام در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 و ساعت 0:57 |

سعی کردم مثل داستان بنویسم چون می دونم کسی نوشته بلند رو در قالب وبلاگ دوست نداره.

حامد در فیسبوک دیدگاه متفاتی رو ارائه داده که من کامنتشو بی اجازه اینجا میذارم. حامد گفت که در حال حاضر هدف نمی تونه خاص باشه و هدف زندگی همون زندگی کردنه، شغل و ماشین و خانواده و اینا نیست. حامد بازم گفت:  به نظر من ما نسل سوخته نیستیم. فقط چون عرضه نداریم یه تکونی به تن لشمون بدیم، خودمون رو تسلی می دیم. وگرنه، از هر پنجه ی همین دهه ای ها، هنر ها می باره. ولی صادقانه بگم، موجودات اسکیزوفرنیک، تنبل و بی اراده ای هستیم، که هر چه پیش اید خوش آید رو بیشتر حال می کنیم، تا این که با دست و پای خودمون، راهی رو بریم، حتی اگه اشتباه باشه. در جای دیگه میگه: . مهم اینه که با زندگی حال کرد. با کسی حرف زد و نشست و برخاست کرد، که تا از در خونه رفت بیرون، نگیم آخیش، پف.یوزا رفتن. با کسی همبستر شد که باهاش حال کرد. غذایی خورد، که حس سرمستی بهمون بده. کتاب مروف ایکس از معروف ترین ادم ایگرگ، اگه خوشمون نیومد، بندازیمش کنار. و به راهمون ادامه بدیم. ما این قدر فرصت نداریم که بخواییم، همه چیز رو حلاجی کنیم. و در آخر می گه:  من فکر می کنم، به موضوع سوال تو، باید از پرسپکتیو های دیگه نگاه کرد. نه از محلی که تو سوال رو مطرح می کنی. در زندگی، همیشه شانس، عنصر اصلیه. که آدم ها، بهش می گن انتخاب. مثل همه حرف های دیگشون، زر زیادی می زنن. تو زندگی، فقط کافیه که کمی خوش شانس باشی. بقیه اش، دیگه دست تو نیست. این صحنه، بازیگرهای زیادی داره.

اینکه هدف از زندگی، زندگی کردن باشه خوبه و منم باهاش موافقم، از سوی دیگه برای من ارضا کننده و پیش برنده نیست. در پست قبلی منظور من عاملی بود که منو به تحرک بندازه و در عین حال برای رسیدن بهش منو از زندگی کردن و لذت بردن نندازه. برای خیلی ها خرید یک ماشین و یا یک خونه بسیار بزرگ عامل تحرکه که من گفتم برای من این نیست. برای یک هیجده ساله ایرانی، خواندن فوق دکتری در یک دانشگاه خوب آمریکایی، یک عامل تحرک خوبیه که میتونه یک دهه از زندگیشو به خودش مشغول کنه و به هیجده ساله ی ایرانی هیچ خرده ای وارد نیست ولی به ما ها وارده. من تاکید روی پیشه ای می کنم که ما اختیار می کنیم به خاطر اینکه: اول روزی هفت هشت ساعت از زندگیمونو در محیط کاری میگذرونیم. دوم، بسیاری از اهداف و آرزوهای ما رو قراره همین شغل پشتیبانی مالی کنه. برای همین کارمون باید ارضا کننده، جالب، هدف دار باشه و بتونیم توش پیشرفت کنیم و درآمدش خوب باشه. هر کدوم از اینها رو نداشته باشه به نظر من ما نمی تونیم خوب زندگی کنیم.

ایرانی ها تنبل هستند و این فقط شامل نسل ما نمی شه. اما به نظرم درد بزرگتر ما عدم خلاقیت و ریسک پذیریه. میترا گفت:  آدم از یه استیتی که سالها توش بوده و به برنامه ی کاری و قوانین و اهدافش عادت کرده، در می آد و می ره در استیتی که خیلی از چیزاش براش تازه هستن. دیگه برنامه روی روالی که تا الان می شناخته نیست.این جور موقع ها، طبیعیه که آدم به جایگاه فعلیش و هدفش و کل مسیرش دوباره هی نگاه می کنه و ممکنه گذشته یا گذشتگان رو هم نقد کنه اما بعد از چند سال که با قوانین استیت جدیدش آشنا شد و فهمید که چزور و کجا باید کدوم توانایی خودش رو نشون بده و از استعدادش استفاده کنه، دیگه کمتر بر می گرده از این نگاه های نقد-کننده-آنه به گذشته می اندازه
در نتیجه، همه چی قابل قبول تر می شه براش.


  دقیقا برای اینکه نسل ما خلاقیت نداره و تنبلی فکری داره، دنبال درس خوندن بیشتر میره و یا کارهایی رو انتخاب میکنه که خیلی براش جذاب نیست. ویا تغییر رشته نمیده در حالی که از رشته اش که خوشش نمی یاد و در آخر زندگی چیزی جز خسران و حسرت برای خودش باقی نمی ذاره. بله نسل ما همیشه دوست داره برنامه اش مشخص و ایمن باشه برای همین درس پاس کردن رو از تحقیق بیشتر دوست داره و سعی می کنه شرایطشو عوض نکه. با دکتری در آمریکا پمپ بنزین می زنه، همون کاری رو که با دیپلم هم می تونست انجام بده. نسل ما خلافیتش و شجاعتش کشته شده.

کسری میگه: من سر این زیاد بحث دارم با دوستام همیشه. سوخته بودن و ایناش رو من بیشتر به آوارگی همه جای دنیا نسبت می دم و اجبار کندن از ایران یا اجبار خون جگر خوردن و تو محدودیت موندن. ولی حالا چرا فکر می کنی دکتری خوندن و فوق دکتری خوندن روزمرگی کردنه؟ قرار بوده چی بشه این نسل که الان که این همه ملتش دارن دکتری و فوق دکتری می خونن تازه اینش می شه روزمرگی؟ می گی ایده آل گم شده. شاید ایده آل این می بود که دکترامون رو می خوندیم می اومدیم ایران روزمرگی می کردیم؟ مخالف روزمرگی کردن به نظرت چیه؟

روزمرگی کردن به نظر من دکتری خوندن و نق زدنه. دکتری خوندن و استاد در ایران شدنه و یا حتی استاد شدن در همین مک گیل خودمونه. صرف نظر از موارد استثنا که همه سراغ داریم، هدف از فوق دکتری خوندنِ ایرانی ها، استاد جایی شدنه- که نتایجشو من همین الان در بین اونایی که پنج یا بیست سال از ما بزرگتر هستند دارم می بینم. یک سری آدم کسل، کندِ، بی بهره که به رکود رسیده اند و نه تنها گوشه از علمی رو که روزی دوست داشته اند رو نگرفته اند بلکه همون محفوظات خودشون رو هم نمی تونن منتقل کنند. اگه کسی فوق دکتری خوند و مثل بعضی از نوادر ایرانی، علم شد عشقش و تاثیری از خودش به جا گذاشت: روزمرگی نیست و عین هدفه که دقیقا تا آخر عمر میتونه باهاش زندگی کنه. ولی، اگه مثل خیلی از ماها شد که باری به هر جهت رفع تکلیفی می کنیم و مدرکی می گیریم، عین هدر دادن عمر ، سرمایه مالی و ذهنیمونه. در دهه سوم زندگی ما چنان تحرکی می تونستیم از خودمون نشون بدیم که فوق دکتری خوندن در برابرش خیلی پررنگ نیست. من زحمتی که تا به حال خیلی از ماها تا بدین جا کشیدیم رو ابدا نفی نمی کنم، بیشتر علت این کار و استمرار ورزیدن در اون برای من تلخه.

و در آخر میثم گفت که این چیزی که من می گم ربطی به ایرانی بودن و نسل ما نداره و شامل همه ی نسل ها و همه ی قومیت ها میشه. باید بگم درسته که معنای زندگی برای همه مورد سوال و تفکر بوده ولی ما دهه شصتی ها از یک حقی محروم بودیم. محدودیت هایی که خانواده و جامعه بر ما ،در دو سه دهه اول زندگیمون، تحمیل کرده اند و همچنان می کنند. باعث می شه که ما ها از علایق و استعداد های خودمون به خاظر خیلی از ملاحظات و محدودیت ها دور بیفتیم و پس از سی سال یا توانایی و یا جرات تغییر اونو نداشته باشم. این برای تمامی جوامع صادقه ولی برای ما پررنگ تره. درسته که هیچ وقت برای تغییر دیر نیست، ولی محدودیت ها یا هنوز یه قوت خود باقی اند و یا اثر عمیقی بر کالبد ما گذاشته اند. برای همین نسل ما در برهه ای از زمان نقره داغ شد و سوخت و بنده خوش بینم که میشه نجاتش داد.

+ نوشته شده توسط حسام در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 و ساعت 12:52 |

اواخر دهه پنجاهی ها و اوایل دهه شصتی ها نسل سوخته ای هستند که اکثرا، بعد از کمی تفکر، آینده ای رو برای خودشون نمی تونند تصور کنند(حداقل خیلی از اطرافیان من این چنیند). اینهایی که خارج نشین شده اند دلشون به یک کار معمولی و ماشینی و خونه ای خوشه، چون که همین ها رو به هیچ وجه تو ایران نمی تونستند داشته باشند. و اونایی که ایران موندند هم، انقدر دغدغه یک لقمه نون دارند که دیگه نمی تونند به چیز دیگه ای فکر کنند. هدف ناله کردن از وضع موجود نیست، ولی ناراحتیم از اینه که نه من خودم می دونم چه باید کرد، و نه هم سن و سالای خودم صاحب رای و نظری هستند که با هم در میون بذارند. به نظرم فوق لیسانس خوندن، دکتری خوندن، فوق دکتری خوندن و یا خونه خریدن، ماشین خریدن، روز مرگی کردن جواب سوال نیست و یا اینکه حداقل ارضا کننده نیست. آیا ما حتی از شغل آیندمون راضی خواهیم بود یا خیر نیز باز جای سواله. چونکه بنده قبول ندارم یک پسر یا دختر هجده ساله ایرانی آنقدر بالغ بوده که رشته دلخواه خودشو انتخاب کنه و یا اینکه اصلا رتبه قبولی رشته مورد دلخواهشو می تونسته بیاره یا نه؟ اونایی که خیلی رشتشون رو دوست دارند احتمالا بعد ها اون علاقه رو در خود ایجاد کردند و تاکید می کنم که ایحاد کردند و احتمالا هرگز متوجه نمی شوند که استعدادی در کار دیگه ای داشتند. خلاصه که انقدر شرایط محیطی و جبر جغرافیای بر امثال ما تاثیر گذاشته که دیگه به سختی می تونیم ایده ال هامون رو پیدا و دنبال کنیم. 

+ نوشته شده توسط حسام در جمعه هجدهم آذر 1390 و ساعت 12:10 |
ناسا برای ایران است یا امریکا؟ :دی




*فرستنده اشاره ی ظریفی دارد به تعداد دانشمندان ایرانی در ناسا

+ نوشته شده توسط حسام در شنبه دوازدهم آذر 1390 و ساعت 11:28 |
این پست پاره ای حقیقی و قسمتی طنز است(احتمالا فقط برای م.شیمی ها) و ولی شخصیت ها کاملا واقعی هستند.

 

تو دانشگاه تهران یک درس اختیاری به نام لعاب و رنگ داشتیم که فکر نمی کنم تا حالا کسی ازش نامی برده باشه و یا هنوز این درس ارائه میشه یا خیر. خلاصه استادش مهندس زاهدی بود {عکس زیر} و کلا کلاس خنده دار بود. از حضور و غیاب درس بگم براتون که استاد می خوند حسام دادآفر... و من می گفتم بله و تا مهندس سرشو می کرد تو لیست که نفر بعدی رو بخونه من از در می رفتم بیرون و نفر بعدی هم همین کارو می کرد. یک سری هم که سر کلاس می نشستند. اینطور شد که امتحان پایان ترم شد و هیچکس سر کلاس نرفته بود و ما روز قبلش ساعت دو بعد از ظهر امتحان حرارت دکتر حمیدی رو داشتیم و جزوه کپی از روی کپی کم رنگ بود و خلاصه کار بالا گرفت و همه به تکاپو افتادند و ما این ایده رو زدیم که بشینیم تو سایت کل جزوه رو فینگلیش تایپ کنیم و بریزیم روی ماشین حساب الجبرا کاسیو و ببریم سر امتحان. خلاضه از سه بعد از ظهر من، علیرضا موسوی ، مهران ایزد خواه، حامد اعظمی ، فرهاد جدیدی و یکی دو سه نفر دیگه شروع به تایپ کردن کل جزوه کردیم. مریم فومنی اون موقع چادری بود اصلا به ما ها سلامم نمی کرد یکهو اومد گفت چی کار دارید می کنید؟ و بعد گفت به منم بدین منم تایپ می کنم و خلاصه که جون دلم براتون بگه کل مهندسی شیمی ۸۰ نشستند به تایپ. آخر شب همه فایل ها رو تو ماشین حساب ریختیم و هیچی رسما نخوندیم و فرداش صبح نشستیم سر جلسه امتحان. امتحان تو یک کلاس کوچک بود و ما تازه یک سری از ۷۹ ها رو هم دیدیم که این درسو برداشتند. خلاصه یک سری ها رو ،از جمله حامد اعظمی، بردند بیرون کلاس. خانوما و آقایون چشمتون روز بد نبینه این ماشین حسابه کلا شش خط بیشتر نداشت و ما باید دنبال سر فصل ها می گشتیم و تازه قبل امتحان فهمیدیم که سرچ ماشین حساب فقط حروف بزرگ انگلیسی رو سرچ می تونه بکنه و ما همه رو با حروف کوچک زده بودیم. تازه کل امتحان یک مسئله جمع و تفریقی داشت و بقیش حفظی بود. خلاصه خدا پدر پریسا ولی پور بیامرزه هم جنسش خراب بود با پررویی تمام جزوه باز می کرد زیر میز و هم یکم خونده بود. من هم  شانسی پشت سرش نشسته بودم  و همه رو از رو دستش نوشته بودم شدم ۱۲. استاد هم خیلی با مرام بود و می دید آدما تقلب می کنن چیزی نمی گفت. ولی ما به اون جایی رسوندیم که مهندس رفته بود بالای سر طرف و می گفت آهای از روی دست کناریت نگاه نکن. اه با شمام نگاه نکن. آقا نگاه نکن. و پسره همچنان نگاه می کرد. خلاصه حامد اعظمی فکر کنم با ۲-۳ افتاد. فرداش دیدیم لباس سیاه پوشیده. رفته بود به مهندس  گفته بود مامانم فوت کرده حالم خوب نبود خراب کردم :دی.  این طور بود که دفتر مهندس تو یک مخروبه ای بود نزدیک سلف و تاریک و خوف ناک. حامد آخرش شد ۱۵. بچه ها گفتند که امتحان دوباره گرفته ازش و شیخ مدت ها بزیست. در مورد صحت و سقم این مطلب من چیزی نمی تونم بگم و تاریخ نویسان خود باید گواه بدن که چه طوری حامد ۲ لعاب و رنگو کرد ۱۵. مرجان علی میرزایی هم شده بود ۱۰ اینا- من یک ترجمه اضافی داشتم بهش دادم شد ۱۲. بعدا یک پیتزا و یا آیدا ازش گرفتم. دیگه چیز بیشتری یادم نیست.

 

 

چنگیز زاهدی

+ نوشته شده توسط حسام در جمعه بیست و یکم مرداد 1390 و ساعت 16:2 |
مهمان دوازده ساله خانه ما، امیر علی، چند روزی اصرار داشت که سحر بیدارش کنیم برای روزه کله گنجیشکی. خلاصه امروز بیدار شد و سحری خورد. بعد از اذان بالتبع باید نماز هم می خوند. قبلش سر سفره تشهد رو تمرین کرده بود و درست خوند. خلاصه که وضو ساخت و بعد اومد تو هال مسح پا رو کشید. یک دهم ثانیه تکبیره الاحرام گقت (احتمالا در اعتراض به بیش از حد طولانی شدن برنامه) و بعد یک حمد و سوره بیست ثانیه ای داشتیم. رکوع بیشتر یک حرکت نمایشی(انعطاف پذیری و ژیمناستیسزم) بود چنان که اگه من بخوام اونو تکرار کنم احتمالا کمرم از جا در میره و بعد دو سجده داشتیم. چون سر صبح می گن حافظه کودک خوب کار نمی کنه امیر علی یادش رفت که آیا یک ثانیه پیش رکوع و سجود رو به جا آورده یا نه- خلاصه دوباره بلند شد و یک رکوع و دو سحده دیگه رفت و بقیه نماز رو هم به همان خوبی اجرا کرد. بعد از نماز بهش می گم خوب تا کی غذا نمی خوری؟ گفت: تا صبحونه :دی گفتم ای بابا باید تا ناهار چیزی نخوری اعتراض کرد و ناراحت شد. واقعا خیال می کرد تا صبحونه چیزی نباید بخوره.


--------------------

پ.ن: امیر علی ناهار خورد و آخرت خودش رو با یک بستنی در ساعت دو بعد از ظهر فروخت

+ نوشته شده توسط حسام در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 و ساعت 8:53 |
از فامیل های نزدیک، عزیزی هستند که معلم ریاضی دبیرستان دخترانه اند. خلاصه یک روزی در حین ورقه صحیح کردن بودند و نمره ها بسیار کم  میدادند که بچه هاشون مدام بهشون می گفتند مامان چه قدر سخت می گیری و چرا انقدر نمره کم می دی به بچه ها. مامانشون می گه چی میگین شما ها این امتحان پایان ترمه و نگاه کن این اسم منو نوشته عبادی یازده. فامیلی این عزیز عمادی آذر هست

 

پ.ن: یاد امتحان های دانشگاه تهران افتادم که از بس بعضی استاد ها رو ندیده بودم اسمشون سر امتحان نمی دو نستم از بغل دستیم می پرسیدم.

+ نوشته شده توسط حسام در سه شنبه چهارم مرداد 1390 و ساعت 18:11 |
اگه رو یک پروژه علمی کار می کنید و یا مقاله می نویسید و یا یک سری فایل های مهم دارین که می خواین ازش نسخه پشتیبان آنلاین مجانی بگیرید این دراپ باکس خود خودشه. مزیت هاش خیلی زیاده من چندتاشو می گم


1-اول اینکه رو هر سیستم عاملی نصب میشه از ویندوز گرفته تا مک و لینوکس

2- به فایل هاتون هر جایی که برین و اینترنت داشته باشین دسترسی دارین. مثلا من خیلی وقت ها یک دفعه کپی پاسپورتمو نیاز داشتم و با دارپ باکس سریع اسکن پاسپورتمو تونستم پرینت کنم

3- رو دو سه تا کامپیوتر می تونید نصبش کنید این کمک می کنه که اگه فایل هاتون رو در خونه و در دانشگاه یا سر کار تغییر بدید، رو کامپیوتر دیگه خودش به روز میشه و ادامه کار رو میتونید از خونه انجام بدین.

4- دو گیگا بایت مجانی فضای اولبه دارین که خودش خیلی زیاده برای کار های علمی بخصوص.

5- می تونید فایل ها رو به اشتراک بگذارید که بهتر از ایمیل کردنه. چون تو ایمیل اول شما باید آپلود کنید و ایمیل کنید تازه ماکسیمم 20 مگا بایت بعد طرف مقابل باید بیاد دانلود کنه. ولی با این اگه به اشتراک بذارید طرف مقابل کافیه به اینترنت وصل بشه و بذاره خودش دانلود بشه و بعد خودش تو فولدر دارپ باکسش می بینتش

6- یکی از موسس هاش هم ایرانیه برای همین فکر نکنم به زودی بخواد ایرانی ها رو تحریم کنه


خلاصه اگه می خواستید عضو شین می تونید روی دعوت نامه من کلیک کنید که هم 250 مگا بایت اضافی به من می ده هم به شما ( در نهایت شما دو گیگا بایت و 250 مگا بایت فضای رایگان دارید) این هم لینک دعوت نامه من:


http://db.tt/d8X2Jy0


از اونایی که در ایران هستند عذر خواهی می کنم مثل اینکه این سرویس تو ایران تحریم شده.

+ نوشته شده توسط حسام در جمعه هفدهم تیر 1390 و ساعت 10:52 |
ما دکتر نشدیم هنوز ولی معنی کار درست حسابی رو داریم یواش یواش می فهمیم

+ نوشته شده توسط حسام در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 و ساعت 14:55 |
یکی از بچه ها تو فیس بوک یک چیزی نوشته بود من رو  یاد امتحان های نهایی سوم راهنمایی انداخت. این طور بود که ما بجه مثبت های تیز هوشانی حوزه امتحانیمون افتاده بود تو یک مدرسه دولتی. خلاصه این صحنه رو هر روز بعد هر امتحان می دیدیم که هر کس که امتحانش تموم می شد نعره می زد از در مدرسه می دوید بیرون و در حال دویدن داشت کتابشو جر واجر می کرد :دی


‍پ. ن : خلاصه که ما تو یک همچین محیط هایی بزرگ شدیم.

+ نوشته شده توسط حسام در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 و ساعت 9:31 |
یکی از اقوام مدتی پیش در ونکوور کانادا زندگی می کرده و الان ایرانه. خلاصه یک روزی با رفقاش داشته تو اتوبان تند می رفته که پلیس می گیرتشون. خلق خوش ایرانیشون باعث رفع بلا میشه و پلیس ازشون می پرسه:

So, what's your name?

Bahram

And you Sir?

Hasan

Oh, And you?

Mahmoud,

Guys!!! What happened to John, Jack, Peter,....? :D

 

+ نوشته شده توسط حسام در جمعه ششم خرداد 1390 و ساعت 15:4 |
یکی از دوستان متاهل تعریف می کرد که جوانکی ایرانی صاحب خونشونه.  خانه در واقع متعلق به پدرش بوده که به جوان به ارث رسیده. از آنجایی که در مونترال بزرگ شده فارسی را خوب نمی تونه صحبت کنه. خلاصه یک روز داشته با دوست ما درد دل می کرده و گفته: آره بابای من هم اولین بار که به کانادا اومد مثل شما گشنه بود

یا دوست ما هر وقت بهش تعارف می زنه و می گه بفرما داخل، طرف مدتی فکر می کنه و می گه نه الان کار دارم نمی تونم بیام

+ نوشته شده توسط حسام در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 و ساعت 11:45 |
بارها در جمعی که بودم این مطلب رو گوشزد کردم که یکی از ضعف های ما ایرانی ها، مکتوب نکردن تجربیات خودمون است. دلیلش هم این است که ما کار جمعی نمی کنیم و کلا در یک گروه هدفی را نمی تونیم دنبال کنیم و بیشتر در پی پیشرفت فردی خودمون هستیم. در همین راستا یکی از تجربیات خودم رو به عنوان خارج نشین ایرانی با شما در میان می گذارم، باشد که مورد استفاده شما قرار بگیرد.

دزدان کانادایی و یا شاید امریکایی رو این بار به آن دسته از شرکت هایی می گویم که با فرستادن پیام کوتاه به تلفن همرام شما، سود جویی می کنند. ممکن است که در فیس بوک و یا سایت های سنجش آی-کیو و یا شاید سایتهای پ.و.ر.ن.و از شما خواسته شود: برای دسترسی به مطالب مورد نیاز خود به صورت رایگان شماره تلفن همراه خود را در سایت بدهید. پس از این مرحله سایت به تلفن شما پیامکی  حاوی شماره رمز شما می زند و از شما می خواهد که شماره رمز را در سایت وارد کنید. با این کار سایت مطمئن می شود که این شماره تلفن متعلق به شماست و همچنین این شماره برای یک موبایل است که می تواند پیامک و یا همان اس.ام.اس بگیرد.

داستان تازه از اینجا شروع می شود. سایت هر هفته به شما یک پیامک می زند که حاوی مطالبی بسیار عادی است و شما آن را پاک می کنید. از قضای آمده آخر ماه صورت حساب تلفن همراه خود را دریافت می کنید و می بینید که به ازای هر پیامک دو تا پنج دلار شما را به اصطلاح تیغ زده اند. و اگر سعی نکنید از این سرویس خارج شوید ماه دیگر هم همین برنامه دوباره تکرار می شود.

چاره این نیست که به شرکت سرویس دهنده ی موبایل( مثل فایدو و یا راجرز و یا بل در کانادا)  زنگ بزنید و بگویید مانع دریافت پیامک از این فرستنده شوند. چون آن ها می گویند ما هیچ مسئولیتی قبول نمی کنیم و واقعا نمی کنند. چاره کار این است که به همان شماره کلمه ی : STOP  را اس.ام.اس کنید و با این کار شما از سرویس آن ها خارج می شوید. نکته آنکه معمولا باید حروف بزرگ انگلیسی پیامک شود.

جالت تر از این آنکه دیروز هفده مه، دو هزار یازده در ساعت ۵:۳۴ دقیقه صبح به من پیامکی زده شد که این رمز شماست لطفا آن را وارد کنید و ۵:۳۵ پیامکی دیگر آمد و گفت از عضو شدن در سایت ما بسیار خوشحالیم و از این به بعد به شما پیامک های پنج دلاری میزنیم. و من تمام مدت خواب بودم و هر دوی اینها را ساعت ۸:۰۰ دیدم و مجبور شدم که کلمه استاپ را برای آنها بفرستم. یعنی شیوه دزدی بهینه تر هم شده و به نظر من شرکت های مخابرتی نیز از این پنج دلار ها سود کلانی می برند که معمولا پاسخگوی مشتری های خود نیستند. به این گونه پیامک ها در انگلیسی

premium text messages

می گویند.

برگرفته از وبلاگ خودم

http://hesamd.blogfa.com 

+ نوشته شده توسط حسام در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390 و ساعت 12:50 |