نتیجه می گیرم که با کنار گذاشتن ۱۰-۲۰ درصدی از دانشجویان که با هزینه شخصی رفته اند و واقعا نیاز به پول دارند، بقیه ما تحصیل کرده های خارج از ایران که ادعایمان تا به عرش می رود به خاطر سود شخصی خودمان که تا ۶ یا ۷ میلیون تومان هم می رسد حاضریم به اقتصاد مملکتمون ضرر برنیم. این کار رو با خرید ارز دولتی از یک بانک و فروختن همان ارز در میدان فردوسی با نرخ غیر رسمی در همان روز می کنیم. این کار قانونی است و ما از آب گل آلود ماهی می گیریم و قائدتا توجیه خودمان را داریم.
حال بیایید بگویید ما بیشماریم. بله ما بیشمار آدم سود جو هستیم و در هر جای دنیا هم که باشیم بویی از انصاف و نفع جمعی نبرده ایم. به قول دوست وبلاگ نویسی ما تصور می کنیم این پول را شخصا از جیب رییس دولت برداشته ایم. ما بیشمار هستیم و در طول تاریخ بیشماریمان را ثابت کرده ایم!!

ترجمه آنکه در تصویر جعبه تخم مرغی داریم که زیرش به فرانسه نوشته
gros یعنی بزرگ و فراخ
calibre هم که معلومه به کجا اشاره می کنه. مترجم انگلیسی هم بویی از انصاف نبرده و اونی که من گفتم درسته ولاغیر.
^نمی رسد.
سعی کردم مثل داستان بنویسم چون می دونم کسی نوشته بلند رو در قالب وبلاگ دوست نداره.
حامد در فیسبوک دیدگاه متفاتی رو ارائه داده که من کامنتشو بی اجازه اینجا میذارم. حامد گفت که در حال حاضر هدف نمی تونه خاص باشه و هدف زندگی همون زندگی کردنه، شغل و ماشین و خانواده و اینا نیست. حامد بازم گفت: به نظر من ما نسل سوخته نیستیم. فقط چون عرضه نداریم یه تکونی به تن لشمون بدیم، خودمون رو تسلی می دیم. وگرنه، از هر پنجه ی همین دهه ای ها، هنر ها می باره. ولی صادقانه بگم، موجودات اسکیزوفرنیک، تنبل و بی اراده ای هستیم، که هر چه پیش اید خوش آید رو بیشتر حال می کنیم، تا این که با دست و پای خودمون، راهی رو بریم، حتی اگه اشتباه باشه. در جای دیگه میگه: . مهم اینه که با زندگی حال کرد. با کسی حرف زد و نشست و برخاست کرد، که تا از در خونه رفت بیرون، نگیم آخیش، پف.یوزا رفتن. با کسی همبستر شد که باهاش حال کرد. غذایی خورد، که حس سرمستی بهمون بده. کتاب مروف ایکس از معروف ترین ادم ایگرگ، اگه خوشمون نیومد، بندازیمش کنار. و به راهمون ادامه بدیم. ما این قدر فرصت نداریم که بخواییم، همه چیز رو حلاجی کنیم. و در آخر می گه: من فکر می کنم، به موضوع سوال تو، باید از پرسپکتیو های دیگه نگاه کرد. نه از محلی که تو سوال رو مطرح می کنی. در زندگی، همیشه شانس، عنصر اصلیه. که آدم ها، بهش می گن انتخاب. مثل همه حرف های دیگشون، زر زیادی می زنن. تو زندگی، فقط کافیه که کمی خوش شانس باشی. بقیه اش، دیگه دست تو نیست. این صحنه، بازیگرهای زیادی داره.
اینکه هدف از زندگی، زندگی کردن باشه خوبه و منم باهاش موافقم، از سوی دیگه برای من ارضا کننده و پیش برنده نیست. در پست قبلی منظور من عاملی بود که منو به تحرک بندازه و در عین حال برای رسیدن بهش منو از زندگی کردن و لذت بردن نندازه. برای خیلی ها خرید یک ماشین و یا یک خونه بسیار بزرگ عامل تحرکه که من گفتم برای من این نیست. برای یک هیجده ساله ایرانی، خواندن فوق دکتری در یک دانشگاه خوب آمریکایی، یک عامل تحرک خوبیه که میتونه یک دهه از زندگیشو به خودش مشغول کنه و به هیجده ساله ی ایرانی هیچ خرده ای وارد نیست ولی به ما ها وارده. من تاکید روی پیشه ای می کنم که ما اختیار می کنیم به خاطر اینکه: اول روزی هفت هشت ساعت از زندگیمونو در محیط کاری میگذرونیم. دوم، بسیاری از اهداف و آرزوهای ما رو قراره همین شغل پشتیبانی مالی کنه. برای همین کارمون باید ارضا کننده، جالب، هدف دار باشه و بتونیم توش پیشرفت کنیم و درآمدش خوب باشه. هر کدوم از اینها رو نداشته باشه به نظر من ما نمی تونیم خوب زندگی کنیم.
ایرانی ها تنبل هستند و این فقط شامل نسل ما نمی شه. اما به نظرم درد بزرگتر ما عدم خلاقیت و ریسک پذیریه. میترا گفت: آدم از یه استیتی که سالها توش بوده و به برنامه ی کاری و قوانین و اهدافش عادت کرده، در می آد و می ره در استیتی که خیلی از چیزاش براش تازه هستن. دیگه برنامه روی روالی که تا الان می شناخته نیست.این جور موقع ها، طبیعیه که آدم به جایگاه فعلیش و هدفش و کل مسیرش دوباره هی نگاه می کنه و ممکنه گذشته یا گذشتگان رو هم نقد کنه اما بعد از چند سال که با قوانین استیت جدیدش آشنا شد و فهمید که چزور و کجا باید کدوم توانایی خودش رو نشون بده و از استعدادش استفاده کنه، دیگه کمتر بر می گرده از این نگاه های نقد-کننده-آنه به گذشته می اندازه
در نتیجه، همه چی قابل قبول تر می شه براش.
دقیقا برای اینکه نسل ما خلاقیت نداره و تنبلی فکری داره، دنبال درس خوندن بیشتر میره و یا کارهایی رو انتخاب میکنه که خیلی براش جذاب نیست. ویا تغییر رشته نمیده در حالی که از رشته اش که خوشش نمی یاد و در آخر زندگی چیزی جز خسران و حسرت برای خودش باقی نمی ذاره. بله نسل ما همیشه دوست داره برنامه اش مشخص و ایمن باشه برای همین درس پاس کردن رو از تحقیق بیشتر دوست داره و سعی می کنه شرایطشو عوض نکه. با دکتری در آمریکا پمپ بنزین می زنه، همون کاری رو که با دیپلم هم می تونست انجام بده. نسل ما خلافیتش و شجاعتش کشته شده.
کسری میگه: من سر این زیاد بحث دارم با دوستام همیشه. سوخته بودن و ایناش رو من بیشتر به آوارگی همه جای دنیا نسبت می دم و اجبار کندن از ایران یا اجبار خون جگر خوردن و تو محدودیت موندن. ولی حالا چرا فکر می کنی دکتری خوندن و فوق دکتری خوندن روزمرگی کردنه؟ قرار بوده چی بشه این نسل که الان که این همه ملتش دارن دکتری و فوق دکتری می خونن تازه اینش می شه روزمرگی؟ می گی ایده آل گم شده. شاید ایده آل این می بود که دکترامون رو می خوندیم می اومدیم ایران روزمرگی می کردیم؟ مخالف روزمرگی کردن به نظرت چیه؟
روزمرگی کردن به نظر من دکتری خوندن و نق زدنه. دکتری خوندن و استاد در ایران شدنه و یا حتی استاد شدن در همین مک گیل خودمونه. صرف نظر از موارد استثنا که همه سراغ داریم، هدف از فوق دکتری خوندنِ ایرانی ها، استاد جایی شدنه- که نتایجشو من همین الان در بین اونایی که پنج یا بیست سال از ما بزرگتر هستند دارم می بینم. یک سری آدم کسل، کندِ، بی بهره که به رکود رسیده اند و نه تنها گوشه از علمی رو که روزی دوست داشته اند رو نگرفته اند بلکه همون محفوظات خودشون رو هم نمی تونن منتقل کنند. اگه کسی فوق دکتری خوند و مثل بعضی از نوادر ایرانی، علم شد عشقش و تاثیری از خودش به جا گذاشت: روزمرگی نیست و عین هدفه که دقیقا تا آخر عمر میتونه باهاش زندگی کنه. ولی، اگه مثل خیلی از ماها شد که باری به هر جهت رفع تکلیفی می کنیم و مدرکی می گیریم، عین هدر دادن عمر ، سرمایه مالی و ذهنیمونه. در دهه سوم زندگی ما چنان تحرکی می تونستیم از خودمون نشون بدیم که فوق دکتری خوندن در برابرش خیلی پررنگ نیست. من زحمتی که تا به حال خیلی از ماها تا بدین جا کشیدیم رو ابدا نفی نمی کنم، بیشتر علت این کار و استمرار ورزیدن در اون برای من تلخه.
و در آخر میثم گفت که این چیزی که من می گم ربطی به ایرانی بودن و نسل ما نداره و شامل همه ی نسل ها و همه ی قومیت ها میشه. باید بگم درسته که معنای زندگی برای همه مورد سوال و تفکر بوده ولی ما دهه شصتی ها از یک حقی محروم بودیم. محدودیت هایی که خانواده و جامعه بر ما ،در دو سه دهه اول زندگیمون، تحمیل کرده اند و همچنان می کنند. باعث می شه که ما ها از علایق و استعداد های خودمون به خاظر خیلی از ملاحظات و محدودیت ها دور بیفتیم و پس از سی سال یا توانایی و یا جرات تغییر اونو نداشته باشم. این برای تمامی جوامع صادقه ولی برای ما پررنگ تره. درسته که هیچ وقت برای تغییر دیر نیست، ولی محدودیت ها یا هنوز یه قوت خود باقی اند و یا اثر عمیقی بر کالبد ما گذاشته اند. برای همین نسل ما در برهه ای از زمان نقره داغ شد و سوخت و بنده خوش بینم که میشه نجاتش داد.
اواخر دهه پنجاهی ها و اوایل دهه شصتی ها نسل سوخته ای هستند که اکثرا، بعد از کمی تفکر، آینده ای رو برای خودشون نمی تونند تصور کنند(حداقل خیلی از اطرافیان من این چنیند). اینهایی که خارج نشین شده اند دلشون به یک کار معمولی و ماشینی و خونه ای خوشه، چون که همین ها رو به هیچ وجه تو ایران نمی تونستند داشته باشند. و اونایی که ایران موندند هم، انقدر دغدغه یک لقمه نون دارند که دیگه نمی تونند به چیز دیگه ای فکر کنند. هدف ناله کردن از وضع موجود نیست، ولی ناراحتیم از اینه که نه من خودم می دونم چه باید کرد، و نه هم سن و سالای خودم صاحب رای و نظری هستند که با هم در میون بذارند. به نظرم فوق لیسانس خوندن، دکتری خوندن، فوق دکتری خوندن و یا خونه خریدن، ماشین خریدن، روز مرگی کردن جواب سوال نیست و یا اینکه حداقل ارضا کننده نیست. آیا ما حتی از شغل آیندمون راضی خواهیم بود یا خیر نیز باز جای سواله. چونکه بنده قبول ندارم یک پسر یا دختر هجده ساله ایرانی آنقدر بالغ بوده که رشته دلخواه خودشو انتخاب کنه و یا اینکه اصلا رتبه قبولی رشته مورد دلخواهشو می تونسته بیاره یا نه؟ اونایی که خیلی رشتشون رو دوست دارند احتمالا بعد ها اون علاقه رو در خود ایجاد کردند و تاکید می کنم که ایحاد کردند و احتمالا هرگز متوجه نمی شوند که استعدادی در کار دیگه ای داشتند. خلاصه که انقدر شرایط محیطی و جبر جغرافیای بر امثال ما تاثیر گذاشته که دیگه به سختی می تونیم ایده ال هامون رو پیدا و دنبال کنیم.
*فرستنده اشاره ی ظریفی دارد به تعداد دانشمندان ایرانی در ناسا
تو دانشگاه تهران یک درس اختیاری به نام لعاب و رنگ داشتیم که فکر نمی کنم تا حالا کسی ازش نامی برده باشه و یا هنوز این درس ارائه میشه یا خیر. خلاصه استادش مهندس زاهدی بود {عکس زیر} و کلا کلاس خنده دار بود. از حضور و غیاب درس بگم براتون که استاد می خوند حسام دادآفر... و من می گفتم بله و تا مهندس سرشو می کرد تو لیست که نفر بعدی رو بخونه من از در می رفتم بیرون و نفر بعدی هم همین کارو می کرد. یک سری هم که سر کلاس می نشستند. اینطور شد که امتحان پایان ترم شد و هیچکس سر کلاس نرفته بود و ما روز قبلش ساعت دو بعد از ظهر امتحان حرارت دکتر حمیدی رو داشتیم و جزوه کپی از روی کپی کم رنگ بود و خلاصه کار بالا گرفت و همه به تکاپو افتادند و ما این ایده رو زدیم که بشینیم تو سایت کل جزوه رو فینگلیش تایپ کنیم و بریزیم روی ماشین حساب الجبرا کاسیو و ببریم سر امتحان. خلاضه از سه بعد از ظهر من، علیرضا موسوی ، مهران ایزد خواه، حامد اعظمی ، فرهاد جدیدی و یکی دو سه نفر دیگه شروع به تایپ کردن کل جزوه کردیم. مریم فومنی اون موقع چادری بود اصلا به ما ها سلامم نمی کرد یکهو اومد گفت چی کار دارید می کنید؟ و بعد گفت به منم بدین منم تایپ می کنم و خلاصه که جون دلم براتون بگه کل مهندسی شیمی ۸۰ نشستند به تایپ. آخر شب همه فایل ها رو تو ماشین حساب ریختیم و هیچی رسما نخوندیم و فرداش صبح نشستیم سر جلسه امتحان. امتحان تو یک کلاس کوچک بود و ما تازه یک سری از ۷۹ ها رو هم دیدیم که این درسو برداشتند. خلاصه یک سری ها رو ،از جمله حامد اعظمی، بردند بیرون کلاس. خانوما و آقایون چشمتون روز بد نبینه این ماشین حسابه کلا شش خط بیشتر نداشت و ما باید دنبال سر فصل ها می گشتیم و تازه قبل امتحان فهمیدیم که سرچ ماشین حساب فقط حروف بزرگ انگلیسی رو سرچ می تونه بکنه و ما همه رو با حروف کوچک زده بودیم. تازه کل امتحان یک مسئله جمع و تفریقی داشت و بقیش حفظی بود. خلاصه خدا پدر پریسا ولی پور بیامرزه هم جنسش خراب بود با پررویی تمام جزوه باز می کرد زیر میز و هم یکم خونده بود. من هم شانسی پشت سرش نشسته بودم و همه رو از رو دستش نوشته بودم شدم ۱۲. استاد هم خیلی با مرام بود و می دید آدما تقلب می کنن چیزی نمی گفت. ولی ما به اون جایی رسوندیم که مهندس رفته بود بالای سر طرف و می گفت آهای از روی دست کناریت نگاه نکن. اه با شمام نگاه نکن. آقا نگاه نکن. و پسره همچنان نگاه می کرد. خلاصه حامد اعظمی فکر کنم با ۲-۳ افتاد. فرداش دیدیم لباس سیاه پوشیده. رفته بود به مهندس گفته بود مامانم فوت کرده حالم خوب نبود خراب کردم :دی. این طور بود که دفتر مهندس تو یک مخروبه ای بود نزدیک سلف و تاریک و خوف ناک. حامد آخرش شد ۱۵. بچه ها گفتند که امتحان دوباره گرفته ازش و شیخ مدت ها بزیست. در مورد صحت و سقم این مطلب من چیزی نمی تونم بگم و تاریخ نویسان خود باید گواه بدن که چه طوری حامد ۲ لعاب و رنگو کرد ۱۵. مرجان علی میرزایی هم شده بود ۱۰ اینا- من یک ترجمه اضافی داشتم بهش دادم شد ۱۲. بعدا یک پیتزا و یا آیدا ازش گرفتم. دیگه چیز بیشتری یادم نیست.

--------------------
پ.ن: امیر علی ناهار خورد و آخرت خودش رو با یک بستنی در ساعت دو بعد از ظهر فروخت
پ.ن: یاد امتحان های دانشگاه تهران افتادم که از بس بعضی استاد ها رو ندیده بودم اسمشون سر امتحان نمی دو نستم از بغل دستیم می پرسیدم.
1-اول اینکه رو هر سیستم عاملی نصب میشه از ویندوز گرفته تا مک و لینوکس
2- به فایل هاتون هر جایی که برین و اینترنت داشته باشین دسترسی دارین. مثلا من خیلی وقت ها یک دفعه کپی پاسپورتمو نیاز داشتم و با دارپ باکس سریع اسکن پاسپورتمو تونستم پرینت کنم
3- رو دو سه تا کامپیوتر می تونید نصبش کنید این کمک می کنه که اگه فایل هاتون رو در خونه و در دانشگاه یا سر کار تغییر بدید، رو کامپیوتر دیگه خودش به روز میشه و ادامه کار رو میتونید از خونه انجام بدین.
4- دو گیگا بایت مجانی فضای اولبه دارین که خودش خیلی زیاده برای کار های علمی بخصوص.
5- می تونید فایل ها رو به اشتراک بگذارید که بهتر از ایمیل کردنه. چون تو ایمیل اول شما باید آپلود کنید و ایمیل کنید تازه ماکسیمم 20 مگا بایت بعد طرف مقابل باید بیاد دانلود کنه. ولی با این اگه به اشتراک بذارید طرف مقابل کافیه به اینترنت وصل بشه و بذاره خودش دانلود بشه و بعد خودش تو فولدر دارپ باکسش می بینتش
6- یکی از موسس هاش هم ایرانیه برای همین فکر نکنم به زودی بخواد ایرانی ها رو تحریم کنه
خلاصه اگه می خواستید عضو شین می تونید روی دعوت نامه من کلیک کنید که هم 250 مگا بایت اضافی به من می ده هم به شما ( در نهایت شما دو گیگا بایت و 250 مگا بایت فضای رایگان دارید) این هم لینک دعوت نامه من:
از اونایی که در ایران هستند عذر خواهی می کنم مثل اینکه این سرویس تو ایران تحریم شده.
پ. ن : خلاصه که ما تو یک همچین محیط هایی بزرگ شدیم.
So, what's your name?
Bahram
And you Sir?
Hasan
Oh, And you?
Mahmoud,
Guys!!! What happened to John, Jack, Peter,....? :D
یا دوست ما هر وقت بهش تعارف می زنه و می گه بفرما داخل، طرف مدتی فکر می کنه و می گه نه الان کار دارم نمی تونم بیام ![]()
دزدان کانادایی و یا شاید امریکایی رو این بار به آن دسته از شرکت هایی می گویم که با فرستادن پیام کوتاه به تلفن همرام شما، سود جویی می کنند. ممکن است که در فیس بوک و یا سایت های سنجش آی-کیو و یا شاید سایتهای پ.و.ر.ن.و از شما خواسته شود: برای دسترسی به مطالب مورد نیاز خود به صورت رایگان شماره تلفن همراه خود را در سایت بدهید. پس از این مرحله سایت به تلفن شما پیامکی حاوی شماره رمز شما می زند و از شما می خواهد که شماره رمز را در سایت وارد کنید. با این کار سایت مطمئن می شود که این شماره تلفن متعلق به شماست و همچنین این شماره برای یک موبایل است که می تواند پیامک و یا همان اس.ام.اس بگیرد.
داستان تازه از اینجا شروع می شود. سایت هر هفته به شما یک پیامک می زند که حاوی مطالبی بسیار عادی است و شما آن را پاک می کنید. از قضای آمده آخر ماه صورت حساب تلفن همراه خود را دریافت می کنید و می بینید که به ازای هر پیامک دو تا پنج دلار شما را به اصطلاح تیغ زده اند. و اگر سعی نکنید از این سرویس خارج شوید ماه دیگر هم همین برنامه دوباره تکرار می شود.
چاره این نیست که به شرکت سرویس دهنده ی موبایل( مثل فایدو و یا راجرز و یا بل در کانادا) زنگ بزنید و بگویید مانع دریافت پیامک از این فرستنده شوند. چون آن ها می گویند ما هیچ مسئولیتی قبول نمی کنیم و واقعا نمی کنند. چاره کار این است که به همان شماره کلمه ی : STOP را اس.ام.اس کنید و با این کار شما از سرویس آن ها خارج می شوید. نکته آنکه معمولا باید حروف بزرگ انگلیسی پیامک شود.
جالت تر از این آنکه دیروز هفده مه، دو هزار یازده در ساعت ۵:۳۴ دقیقه صبح به من پیامکی زده شد که این رمز شماست لطفا آن را وارد کنید و ۵:۳۵ پیامکی دیگر آمد و گفت از عضو شدن در سایت ما بسیار خوشحالیم و از این به بعد به شما پیامک های پنج دلاری میزنیم. و من تمام مدت خواب بودم و هر دوی اینها را ساعت ۸:۰۰ دیدم و مجبور شدم که کلمه استاپ را برای آنها بفرستم. یعنی شیوه دزدی بهینه تر هم شده و به نظر من شرکت های مخابرتی نیز از این پنج دلار ها سود کلانی می برند که معمولا پاسخگوی مشتری های خود نیستند. به این گونه پیامک ها در انگلیسی
premium text messages
می گویند.
برگرفته از وبلاگ خودم
